از شعرهایم!

خرید بک لینک
آندره ژید در مایدههای زمینی مینویسد: فرزانه آن کس است که از هرچیز به شگفتی افتد. در سوی دیگر جهان و در قرن پنجم هجری، هجویری در کشفالمحجوب مینویسد: معرفت آن بُوَد که از هیچچیزت عجب نیاید.عین این سخنِ هجویری را عطار هم گفته است، اما در خاطرم نیست در کدام کتابش. این تغییر در تعریف حقیقت –یا اگر مایل باشید بگوییم مواجهه با هستی-، اگر بتوان چنین گفت، برای من بسیار دستمایۀ سیرِ هستی است و عجب آنکه توانایی نگریستن به آن از هر دو سو را دارم! شاید چون شخصیتی چندپاره دارم.یعنی هم گمان میکنم که باید از هیچچیز به شگفتی نیفتاد، هنگامی که سالخوردهتر میشویم و مایههای خرد و حکمت در ما فزونتر میشود –چنانکه شوپنهاور در باب سالخورده شدن و رنگ باختنِ شگفتیِ پدیدهها هنگام جوانی میگوید-؛ هم باید از همهچیز حیرت کرد. چراکه جهان هرچند دُمِ تکرار داد، بااینحال، همواره شگفتآمیز است. مثلاً هنوز هم در راهِ بازگشت به خانه، درست هنگام غروب آفتاب، سرخ شدن خورشید و پاشیدن رنگهای نارنجی و قرمز و اخرایی را در آسمان بهدقت دنبال میکنم. به رفتار ابرهای اطراف. به غلظت رنگها از مرکز به پیرامون. به آن حالتی که در آسمان غرب حکمفرما میشود تا زمانی که خورشید تماماً از دیده پنهان شود و همچون سکهای بیفتد پشتِ صندوق و ظلمت آهستهآهسته پیش بیاید. مانند تصادمِ دوچیز یا انفجارِ یک چیز است. گویی چیزی میخواهد به حضورِ دیدگان برسد؛ با رساترین و شکوهمندترین مهارتها، به دیدگان تیز برسد؛ آنانکه چشمِ عقاب دارند. سالهاست همین غروبِ تکراری را چنین به دیده مطالعه میکنم.بااینهمه، دو مسئلۀ ژرف در باب دو نقل قول ابتدایی هست.نگاه ژید در مایدههای زمینی برآیند و نمودِ دیدِ انسانِ غربیست به طبیعت و پدید از شعرهایم!...

ما را در سایت از شعرهایم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 3:08

صفحه بندی